تبليغاتX
کتیبه

جنس ما نه از جنس دایی و خواهر زاده 100 سال پیش است و نه از این نوع‌های امروزی، برای من دایی بودنت همیشه پشت دوست و همبازی بودنت پنهان بود که فقط گاهی که نیاز به حمایت داشتم رخ می‌نمود، وقت‌هایی که تو جلو می‌ایستادی که دایی هستی و باید مراقب خواهر زاده ات باشی.
برایم هنوز هم سوال است که در آن عالم بچگی چطور اینقدر خوب این نقش را بازی می‌کردی و به موقع رفیق و همراه کلاس‌های مستر لطیفی بودی و به موقع دایی می‌شدی و همیشه بیشتر آن شیرموز سر 16 متری را به من می‌دادی.

تا حالا که نگفته بودم اما همان روزی که رضا صافکار، پسر گل‌بست را به خاطر من زدی، همان روز که تو بازی با تیم پسرهای عباس آقا آنقدر خوب دروازه‌بانی کردی که بعد از چند سال تیم پسرهای قد و نیم قد بقال محله را بردیم، یا آن روز که حمید یبسه دنبالم کرده بود و تو دنبالش کردی و فرار کرد، یا اصلا وقت‌هایی که برای ما آنیسمک می‌خریدی و می‌آوردی و مثل آدم بزرگ‌ها خودت هم نمی‌خوردی، اصلا فکر نمی‌کردم اختلاف سنی من و تو 2 سال و 6 روز باشد تو هم نهایت 8 ساله باشی یا 10 ساله که اینقدر خان دایی وار هوای ما را داری.

دایی و خواهرزادگی ما روزهای بهتر را وقتی به خود دید که به جبر زندگی هم‌خانه شدیم و ساعت‌های خوشی‌مان بیشتر. آن روزها مدرسه من بعدازظهر بود و تو زینب صبح، روزها تا قبل از آمدن شما من خانه را به گند می‌کشیدم و تو زینب همیشه باید جور گندکاری‌های من را می‌کشیدید و یک شب که می‌دانم یادت هست، خیلی بد تلافی کردید، با آن جفت‌پا و لگد بلافاصله‌اش. روزها بازی و الواتی بود و شب‌ها بیچارگی درس و مدرسه. شب‌های امتحان همیشه گول زینب را می‌خوردیم و من و تو تا صبح نصف کتاب را هم نمی‌خوانیدیم و حرص می‌خوردیم از اینکه زینب 12 شب نشده جزوه‌هاش را هم مرور کرده و به ریش نداشته‌مان می‌خندد.

خوشی‌های خاطراتم را که ورق می‌زنم همه جایش هستی و در بدی‌های روزگار هم با هم بودیم. روزهایی که روزگار هرچه در توان داشت برای مانع تو شدن رو کرد و تو آنقدر مردانه ایستادی و من شاهدم که لحظه‌ای هم خم به ابرو حتی نیاوردی و له و لورده کردی همه موانع را، چه داغ آقای خدا بیامرز و مرد خانه شدنت در 14-15 سالگی و چه هزار و یک اتفاقی که فراموش شوند خیلی بهتر است.

همه حرف‌ها که گفتنی نیست؛ اما خان دایی عزیز که از زمانی که یادم می‌آید تکیه‌گاه بودی و تکیه‌گاه نداشتی، روز تولدت نه به اندازه روز به دنیا آمدن یک دایی معمولی یا حتی خان دایی که به اندازه روز میلاد یک اسطوره برایم عزیز است، اسطوره‌ای که در همین حوالی خودم نفس می‌کشد، اسطوره‌ای که مردانه برای زندگی می‌جنگد و خاضعانه برای ننه عزیز نوکری می‌کند و بزرگوارانه حواسش به همه هست. اسطوره‌ای که پاک است در روزگار ناپاکی‌ها و خالص است در روزهای ناخالصی‌ها.

نوشته شده توسط کتیبه در ساعت 11:7 | لینک  | 

خسته شدم دیگر از این همه اوضاع به هم ریخته همه جای زندگیم.

از اینکه برای پیدا کردن هر کاغذ و مدرکی صبح ها باید همه جای خانه را به هم بریزم و دسته آخر بروم و بگویم ببخشید تا فردا میآرم. از اینکه برای خرید هر چیز کوچک همیشه به دنبال مغازه بعدی هستم و آخر سر همه مغازه ها بسته می شود و من خرید نکرده خانه می رم و به دروغ به مامان می گویم که پیدا نکردم.

خسته شدم از بس که بنزین زدن رو هم به جایگاه بعد موکول کردم و دسته آخر سطل و جوبها را گشته ام که بطری پیدا کنم دو لیتر بنزین بزنم و علی از تو مدد بگویم تا فردا

من خسته شدم از اینکه از بس رفتن به دندانپزشکی برای یک پر کردن ساده را به بعد و بعد انداختم تا امروز به زور نشاندنم و 2 تا پیچ کردن که یعنی این دندان است

حالم به هم می خورد دیگر از اینکه برم بانک سپه سر تپه و جلوی آن خانم مقنعه سبز سیبیلو بگویم که من عابر بانکم را گم کرده ام و او حتی نگاهم هم نکند و بگوید اقا المربعی که نمی دهند دیگر.

کلافه می شوم گواهی کارشناسی ام را یادم هست تا یک جایی که داشتم و الان اصلا پیدا نمی شود والمثنی هم نمی دهند برایش.

من حتی مطمئن هستم که این برگه جلوی داشبورد آزمایشگاه را هم گم می کنم هرچند عجیب است یک ماه است که سرجایش هست.

اعصابم خرد شده که قرص ها را نخوردم و عفونت دندان ها زد به معده و روده و کوفت و زهرمارم

و می دانم که همین روزها ماشینم را می گیرند و می خوابانند از بس که یکسال است امروز و فردا می کنم رفتن به معاینه چشم را برای المثنی گرفتن گواهینامه.

از اینکه گوشه کمد سوغات سوریه ای که سال ۸۲ رفتم مانده و من علی و رضا را صد بار بعد از آن دیدم و یادم رفته که بدم بهشان کلافه ام

من خجالت می کشم از بس که تلفن هایم را جواب نمی دهم به این نیت که همین 5 دقیقه بعد خودم تماس می گیرم و عذر خواهی می کنم اما یادم می رود اصلا.

خسته شدم از گم کردن کیف و کلید و فلش و پول ......

با همه اینها هنوز هم فکر نمی کنم که جمع و جور کنم خودم را


نوشته شده توسط کتیبه در ساعت 14:43 | لینک  | 

نوشتن بهانه می خواهد، بهانه من فقط گردگیری از اینجا بود که خیلی وقته بهش سر هم نزده بودم.

 

نوشته شده توسط کتیبه در ساعت 23:31 | لینک  | 

آدمها در باب رفاقت چند دسته‌اند. آنهايي كه تا زماني كه نفعشان را تضيمن كني كنارت مي‌مانند و از خوب و بدت حمايت مي‌كنند. آنهايي كه بي‌تفاوتند و بود و نبودشان فرقي نمي‌كند و آنهايي كه مي‌خواهي باشند و هستند.

چقدر اين روزها آدمهاي گروه اول زياد شده‌اند...

نوشته شده توسط کتیبه در ساعت 13:26 | لینک  | 

شرمنده بودم از اينكه بايد ول مي‌كردم و مي‌رفتم 10 روز ماموريت. اونهم درست تو روزهايي كه تو سخت‌ترين لحظه‌هاي زندگيت رو مي‌گذروندي. از همون موقع‌ها بود كه يواش مي‌اومدي و يواش هم مي‌رفتي. ديگه اگه بدترين حرفها رو هم مي زدم عينه هميشه نمي گفتي " تو چقدر وقيحي"

گذشت و گذشت تا اينكه بالاخره اون روزي كه بايد رسيد و تو استتوست رو عوض كردي كه "و خدايي كه در اين نزديكي است" .....

از اون روزي كه نزديكي خدا رو حس كردي انگار ورق برگشت و حاله همه داشت بهتر مي‌شد؛ اما لعنت به اين ورق كه هي رنگ عوض مي‌كنه و تو رو از ما دورتر.

اينكه گوشه تحريريه كوچيكمون با بغض مي‌شيني و حرف نمي‌زني، اينكه از صداي تلفنت مي‌ترسي، اينكه من مي‌ترسم از اينكه مي‌گي زود بيام كه بايد زود بري؛ همه يك‌طرف و اينكه تو مي‌دوني كه خدا هنوز هم همين نزديكي‌هاست يه طرفه ديگه.

من هم مثله تو به نزديكي خدا ايمان دارم اين روزها رفيق...

 

نوشته شده توسط کتیبه در ساعت 16:24 | لینک  | 

از ۴ تیر ۸۸ که با هم همکار شدیم تا دیروز که خبر آمد باید بروی از اینجا، ۱۸ ماهی گذشته. اوایل که  غریبه بودم و پرشورتر هم، اعصابم خورد می شد که یکهو سر ساعت ۳ و نیم کار را ول می کردی و حرف من رو به دیوار می کوبیدی و می رفتی. بعدتر از خبرهایت گاهی کلافه می شدم. از آنها که نزدیکتر به ساعت ۳و نیم می نوشتی یا وقتی برنامه می رفتی و معلوم بود عجله داری بروی پیش مهان و مبین.

اما همیشه هزار بار خدا را شکر می‌کردم که اهل دعوا و گریه نیستی، مثله کسانی که بودند. 

تا اینکه شدی دبیر گروه کوچک باحاله اقتصادی و یکباره دیدم که ننه صدایت می زنند خبرنگارانت و هر وقت که می خواهم غر بزنم، نمی گذاری و حس مادرانه ات گل می کند.

این حدود ۱۸ ماه همکاری گروه کوچک ما که کم هم انگ نخورد، گذشت و تنها خاطره مهربانی هایت برایمان ماند.

هرکجا که هستی سلامت باشی.

نوشته شده توسط کتیبه در ساعت 18:58 | لینک  | 

قصه تکراریه من و میلاد و بستنی ناصر

مردیم از بس هویج بستنی خوردیم

نوشته شده توسط کتیبه در ساعت 15:9 | لینک  | 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش 
 می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور 
 دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
 
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا 
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه 
 جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد 
محترم دار در آن طره عنبرشکنش
 
در مقامی که به یاد لب او می نوشند 
 سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت 
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
 
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال 
 سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است 
 آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
نوشته شده توسط کتیبه در ساعت 12:18 | لینک  | 

وقتی همه چیز هست اما قرار نیست
نوشته شده توسط کتیبه در ساعت 11:21 | لینک  | 

قبلترها، یعنی شاید 8-9 سال پیش از اول شعبان شب و روز رو تو پارک مسجد بودیم. من مهدی، محمد، بهروز، علی، مجتبی و خیلی های دیگه، از هر در و دیواری آویزون می شدیم که ریسه بکشیم و پرچم بزنیم، بعد هم یکی دوساعت مونده به جشن می رسوندیم خونه جنازه مون رو و دوش می گرفتیم و من و مهدی و مجتبی و محمد پیرهن سفید و بهروز و علی کت و شلوار رو تن می کردیم و علی از تو مدد.

بعد ترهاش یعنی شاید ۴-۵ سال پیش، فقط گوش به گوش می رسوندیم که حالا که چند شب نمی شه، همون جمع بیان و سر و ته کوچه رو یه ریسه بزنیم و تهش یه شیرینی هم دست ملت بدیم و بریم، دیگه پیرهن سفید تنمون نمی کردیم.

همین دو سه سال پیش دیگه چراغونیه هم رفت پیشه پیرهن سفیده و ما فقط تماشاچی شده بودیم و شب عید فقط یه جعبه شیرینی می خریدیم که مثلا ما هستیم هنوز...

الان ها، یعنی همین یکی دو هفته، هرچند منتظر بودیم ببینیم برنامه بقیه چیه اما به روی خودم هم نیاوردیم که خبریه...

این از حاله یا کار نمی دونم یا شاید نمی خوام به روم بیارم

نوشته شده توسط کتیبه در ساعت 0:54 | لینک  |