زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی مدد به غیر تو ننگ است یا علی مددی
عید مبارک
دیروز
وقتی اذان ظهر را فریاد می زدند
باران لطف و نعمت خدا بر سر ما باریدن گرفت.
خوش آمدی به زمین خانم گل.
پ.ن: موسیقی متن خونه ما صدای گریه بارانه
خبر حوادث تا به حال تنظیم نکرده ام، صفحه حوادث روزنامه را هم ورق نمی زنم، اما یادم هست که شنیدم خبر حادثه را باید تاریخی تنظیم کرد.
اولین بار که در ساختمان نیمه کاره خیابان مژده دیدمت به اتاق سردی دعوتم کردی و ۴ لیوان چای داغ برایم ریختی و من هم که با مهربانی مردهایی که چشم هایشان کمی تنگتر از ماست و فارسی را با لهجه ای متفاوت از ما سخن می گویند غریبه نبودم، لیوان های داغ چای را هری سر می کشیدم و تو ذوق می کردی که چطور چای را اینقدر داغ می خورم و در جواب تعارف هایت نه نمی گفتم...
بعدها شنیدم که همسرت فوت کرده و تو هم از یاد او فراری شده ای و ۱۴ سال است که به کشور همسایه پناه آورده ای و سری هم به خاک خود نزده ای
ادامه مطلب
این عکس که با تاخیر چند روزه منتشر می شه مربوطه به یکی از بهترین عروسی های یکی از بهترین دوستانه.
امیدوارم مزدور الدوله به همراه همسرش که نقش بسزایی در دگرگونی جدی مهدی داشته، همیشه همیشه خوشبخت و موفق باشند.

باورم نیست که در بزم تو مهمان بودم
تو خودت خواستی و دعوت کردی که بیایم که بینم که ظرفه ته کشیده ام را نشانت دهم.
من فقط گام برمی داشتم تو بودی که راهیم کردی
رسول خدا گفت:
"دوست خوب آن است كه از اشتباهش بگذري ، با او مهربان باشي، عيبش را بپوشاني، همه ي خوبي ها را برايش بخواهي، در حفظ دوستيت بكوشي و از او تشكر كني..."
دوستي را مي شناسم كه از اشتباهاتم مي گذرد، با من بيش از آن كه شايسته باشم مهربان است، عيب هايم را مي پوشاند، همه ي خوبي ها را برايم مي خواهد. حتي اگر من از او دل ببرم ام از من نمي برد و با نعمت هايي كه به سر و رويم ريخته است، از من تشكر مي كند....
حيف كه من قدر اين دوستي را نمي دانم.....
دوستي كه خداست و خدايي كه دوست است. خدايي كه مي شود دورش چرخيد و مثل داستان شبان و موسي به او گفت: الهي؛ دورت بگردم......
نوشته علی داودی عزیز
....
یادش به خیر...
تو هفت سالی که درس من از مدرسه جدا شده بود، روزهای اول مهر رو تو دانشگاه سر می کردم. هرچند اول مهر دانشگاهی بهتر از بی اول مهریه، اما عمرا مثل اول مهرهای مدرسه نیست.
امسال که دیگه از سر کلاس دانشگاه رفتن هم خبری نبود، دستی از غیب فرود آمد و من رو دوباره به مدرسه فرستاد. البته برای نشستن اون طرف میز و مثلا برای درس دادن. اون هم تاریخی که خودم خیلی وقتی بچه مدرسه ای بودم به خاطر اینکه با معلمش فوتبال بازی می کردم دوستش داشتم.
امروز اولین تجربه اون طرف میز بودن رو تجربه کردم هرچند که اصلا به رسم کلاس های خواب آور مدرسه خودمون، روی صندلی نشستم و اونقدر با هیجان تو کلاس راه رفتم و حرف زدم که آخر سر وقتی نظر بچه ها رو در مورد کلاس پرسیدم یکی گفت" آقا اجازه می شه نشسته حرف بزنید، آخه سرمون گیج رفت"
